تبليغاتX
دکتر شریعتی
شنبه 1387/03/25
سمينار زن و شریعتی
             
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:12 بعد از ظهر توسط شمس.
جمعه 1387/03/03
تولد دوباره اسلام

تولد دوباره اسلام

تولد دوباره اسلام

 

نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان «تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن» و در مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- منتشر شده است. این گفتار در ابتدای سال 1356( یعنی حدود دو ماه قبل از شهادت شریعتی) بر روی نواری ضبط شده و پس از پیاده شدن توسط خود وی تا حدی ویرایش شده است. با توجه به احتمال یورش ساواک به منزل شریعتی در ان سالها وی برخی گفته‌های خود را بر نواری ضبط می‌کرد تا بعد پیاده شده و تدوین گردد. متاسفانه قسمت آخر این نوار قبل از انکه کاملا پیاده شود مفقود گردیده است.

----------------------------------
تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن
لحظات بسیار حساسی بر ما می‌گذرد. ما اکنون سالهای تعیین‌کننده‌ای را می‌گذرانیم. ساعاتی از شب قدر را. به راستی احساس می‌کینم که باران «فرشتگان» و «روح»، فرو باریدن گرفته است و مطلع فجر، علیرغم این شب سیاه، نزدیکست.
ارزشهای تازه‌ای خلق شده است و سرنوشت آینده ما اکنون دارد نوشته می‌شود. خودآگاهی ما و تکوین ایدئولوژیک اسلام و بازگشتش از صورت مجموعه‌ای از علوم قدیم و سنن موروثی ناخودآگاه عامیانه به یک دعوت، رسالت و بعثت- آنچنانکه در آغاز بود-، به مرحله‌ای از تکامل رسیده است که دشمن را به هراس انداخته، و هر سرعتی یافته است که بسیاری از جناحهای نالایق، نیمه‌آگاه و یا ضعیف را از تعقیب آن عاجز کرده است.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 7:22 بعد از ظهر توسط شمس.
چهارشنبه 1387/02/11
نامه به پدر

نامه‌ای که در پی خواهد آمد در مجموعه آثار 1- با مخاطب‌های آشنا- منتشر شده است. این نامه آخرین نامه‌ی او به پدرش است که قبل از طلوع دوشنبه 26 اردیبهشت 1356 و پیش از خروج آخرینش از ایران نوشته است.

نامه به پدر
پدر، استاد و مرادم!
به روشني محسوس است كه اسلام دارد تولدي دوباره مي‌يابد. عوامل اين بعثت اسلامي وجدان‌ها كه عمق و دامنه‌ي بسياري گرفته است متعدد است و اينجا جاي طرح و تفسيرش نيست، اما، فكر مي‌كنم موثرترين عامل، به بن‌بست رسيدن روشنفكران اين عصر است و شكست علم و ناتواني ايدئولوژي‌ها و به ويژه، آشكار شدن نارسايي‌ها و كژي‌هاي سوسياليسم و ماركسيستي و سوسيال دموكراسي غربي است كه ايمدهاي بزرگي در ميان همه‌ي انسان دوستان و عدالتخواهان و جويندگان راه نجات نهايي مردم برانگيخته بود و در نهايت به استالينيسم و مائوئيسم منجر شده يا رژيم‌هايي چون رژيم اشميت و گي موله و كالاهان! و علم هم كه به جاي آن‌كه جانشين شايسته‌تري براي مذهب شود، كه ادعا مي‌كرد، سر از بمب اتم درآورد و غلام سرمايه‌داري و زور و در نتيجه، از انسان جديد، بدبختي غني و حشي‌اي متمدن ساخت و آزادي و دموكراسي هم ميدان بازي شد براي تركتازي بي‌مهار پول و شهوت و عارت آزاد مردم و لجن مال كردن همه‌ي ارزش‌هاي انساني.
تمامي اين تجربه‌هاي تلخ زمينه را براي طلوع دوباره‌ي ايمان مساعد كرده است و انسان كه هيچ‌گاه نمي‌تواند دغدغه‌ي «حقيقت‌يابي، حق‌طلبي و آرزوي فلاح» را در وجدان خويش بميراند، در كوچه‌هاي علم، ايدئولوژي، دمكراسي، آزادي فردي (ليبراليسم)، اصالت انسان (اومانيسم بي‌خدا)، سوسياليسم دولتي، كمونيسم مادي (ماركسيسم)، اصالت اقتصاد (اكونوميسم) و مصرف‌پرستي و رفاه، به عنوان هدف انسان و فلسفه‌ي زندگي در فرهنگ و نظام بورژوايي و بالاخره تكيه مطلق و صرف بر «تكنولوژي و پيشرفت» يعني تمدن و آرمان نظام‌هاي معاصر… به بن‌بست رسيد و با آن همه اميد ايمان و شور اشتياقي كه در انتخاب اين رهگذرهاي خوش‌‌آغاز بدانجام داشت و هركدام را به اميد حقيقت و كمال و نجات، با پشت كردن به خدا و از دست نهادن ايمان پيش گرفت و با عشق و شتاب و فداكاري بسيار پيمود، سرش به سختي به ديوار مقابل خورد و يا از برهوت پريشاني و پوچي و ضلالت مطلق سردرآورد و سوسياليسم او را به استبداد چند بعدي و دموكراسي به حاكميت سرمايه و آزادي به بردگي پول و شهوت و حتي علم او را به انسلاخ از همه‌ي كرامت‌هاي انساني و ارزش‌هاي متعالي وجودي و سلطه‌ي غول‌آساي تكنولوژ بي‌رحم و قتال افكند و طبيعي است كه انديشه‌ةاي بيدار و روح‌هاي آزاد و وجدان‌هاي سليم و طاهر كه هنوز مسخ نشده‌اند و انگيزه‌هاي اصيل فطرت آدمي را در عمق وجود نوعي خويش نگاه داشته‌اند و آتش قدسي حق و حقيقت و كمال و فلاح در كانون دلشان خاموش و خاكستر نشده است، به خدا بازگردند و قنديل مقدسي را كه در آن زيت عشق مي‌سوزد و از منشور بلورينش خدا مي‌تابد و هستي را و اين شبستان طبيعت را و اعماق پرگوهر فطرت و درون انسان را گرمي و روشنايي عشق و آگاهي و خودآگاهي مي‌دهد و به همه چيز معني مي‌بخشد، دوباره در انديشه و روح و زندگي خويش برافروزند و در تلاش آن باشند كه اين مشكلات حقيقت را بر سقف شبستان اين عصر بياويزند و اين مصباح هدايت را فرا راه اين نسل دارند و آينده را از پوچي و تباهي انسان و تمدن و فرهنگ و زندگي و علم و هنر و كار انسان نجات دهند.
يكي ديگر از علل و عوامل اين بازگشت به سوي خدا و جستجوي ايمان در اين نسل سركش و حق طلب و حقيقت پرست اين است كهديگر مذهب را از پس پرده‌هاي زشت و كهنه و كافر ارتجاع نمي‌بيند، پرده‌هايي كه صدها لكه‌ي تيره و چركين ريا و تخدير و جهل و تعصب و خرافه و توجيه و محافظه‌كاري و مصلحت‌پرستي و سازشكاري و ركود و جمود و تنگ‌انديشي و تعبد و تقليد و تحقير عقل و اراده و تلاش انسان و قرابت نامشروع با قدرت و ثروت حاكم- كه هميشه ايمان و اخلاص و پرستش و فقه و كلام و قرآن و سنت و ولايت و خدا و پيغمبر و امام و عقل و جهاد و اجتهاد و شهادت و دعاو عبادت و ايمان به معاد و نجات و… همه‌ي ارزش‌هاي خالق و خلق و گنجينه‌هاي عزيز و نفيس مذهب و مردم در كابين اين نكاح حرام مي‌شد- برآن افتاده بود. اين پرده‌ها اكنون فروافتاده و ايمان، بي‌حجاب و بي‌نقاب، چهره‌ي زيبا و شسته و روشن خويش را بر ديده و دل انسان‌هاي صاحب دل و صاحب‌نظر نمايانده است و خدا، بي‌واسطه سايه‌ها و آيه‌هايش ظاهر شده و جان‌ها را پر مي‌كند و قلب‌ها را گرم و افق‌ها را روشن و قبرها را برمي‌شوراند و كفن‌هاي پوسيده را برمي‌دارند و تابوت‌هاي خشك و تنگ را در هم مي‌شكند و كالبدهاي مرده را جان مي‌بخشد و «آن»- آن نمي‌دانم چه‌اي كه معجزه‌ي خلقت و حيات و حركت و فضيلت در ميان بني‌آدم از او سر مي‌زند- نازل شده است و فرشتگان و نيز آن «روح» باريدن گرفته‌اند، از همه سو! شب قدر است و مطلع فجر نزديك.
پدر بزرگ و بزرگوارم، آيا اين تنها مايه‌ي تسليت كه عمرتان را همه با خدا سركرديد و يا سال‌هاي زندگي را همه در راه او گام برداشتيد و در كار اشاعه‌ي «كلمه‌ي خدا» در اين زمانه‌اي كا غاسق بر همه جا سايه افكنده است آغازگري مخلص و متقي و موثر بوديد، تمامي رنج‌هايتان را التيام نمي‌دهد و همه‌ي محروميت‌هايتان را جبران نمي‌كند؟ و اينكه راهي را كه آغاز كرديد، ناتمام نماند و بي‌سرانجام تمام نشد و مي‌توانيد مطمئن باشيد كه ميراث مقدس ما محفوظ خواهد ماند، برايتان آرام‌بخش و بشارت‌آميز نيست؟
من، به لطف خداي بزرگ كه از اين همه محبت‌هاي اعجازگرش نسبت به خويش شرمنده‌ام و احساس آن، قلبم را به درد مي‌آورد و روحم را از هيجان به انفجار مي‌كشاند، بي‌آنكه شايستگي‌اش را داشته باشم به راهي افتاده‌ام كه لحظه‌اي از عمر را براي زندگي كردن و خوشبخت شدن حرام نمي‌كنم و توفيق‌هاي او ضعف‌هايم را جبران مي‌كند و چه لذتي از اينكه عمر ناچيزي كه در هر صورتش، مي‌گذرد اين چنين بگذرد؟
و شما، اكنون كه اين نسل تشنه است و نيازمند و اين همه براي دست يافتن به حقيقتي از ايمان و معنايي از قرآن و سخني از نهج‌البلاغه در تب و تاب است و چشم راه شما و چند تني چون شما، دريغ است كه ساعات شب و روزتان جز به اطعام معنوي جوانان گرسنه و تشنه و مشتاق بگذرد و عده‌اي دكاندار هار شده از پول و سود، بحث گاوها و خرهاشان را با شما و در محفل شما طرح كنند و آدم‌هايي چون زركش! (شما را به خدا اسمش را نگاه كنيد! زركش! يعني كارش فقط در زندگي است كه هر جا طلا هست به آن‌جا كشيده مي‌شود يا هر جا بوي طلا مي‌شنود در تب و تاب آن مي‌افتد كه آن را كش رود! يا آدمي است كه ميزان حق و باطلبش و ترازوي ارزش‌هايش طلا است و يا باربري است كه فقط طلا مي‌كشد…)، با آن كلماتي كه در بازار خلق مي‌شود و در پاسگاه كلانتري يا ژاندارمري طرح، نزد شما بيايند و عزيزترين لحظات انساني را كه در قرآن و نهج‌البلاغه پخته شده است، بي‌دريغ به تباهي كشانند! به هر حال! من به عنوان يكي از دست پروردگان علم و تقوي و ايمان شما مي‌دانم كه زندگي‌ام را چگونه بگذرانم و هرگز در هدر دادن عمرم، كه با عمر شما قابل قياس نيست، سخاوت به خرج نمي‌دهم. شما مي‌توانيد خدايي‌ترين كلمات خدا و محمد و علي را به اين نسل كه شب و روز با سكس و پول و مصرف و پوچي و يا ماترياليسم تغذيه مي‌شود، برسانيد و خدا و محمد و علي و همه‌ي دردمندان اين نسل چشم به راه و متوقع و منتظر شمايند.
فعلا! من عازم سفرم. سفري كه اعجاز مكرساز خداوند است. يكي دو ماهي مي‌روم براي مطالعه و معالجه و انشاء‌الله برمي‌گردم. اينكه از شما اجازه نگرفتم مراعات حال و اعصاب و خيالات شما را كردم. اكنون كه آخرين دقايق اقامتم در خانه و در وطن است دست شما را مي‌بوسم و منتظر شما مي‌مانم و براي آنكه نظر خدا را هم درباره‌ي اين سفر بدانيد، آنچه را در جواب من آمد نقل مي‌كنم:
آقاجان! پريشب با قرآن تفألي كردم و گفت: نزله روح‌القدس…
و اكنون كه نزديك طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتي به حركت، پس از نماز صبح كه محتاج و مصر از او خواستم تا درباره‌ي اين سفرم با من حرف بزند و حرفش را بزند، بالاي صفحه نوشته بودند: «بد»! تكان خوردم، آيه را خواندم… از شوق گريستم:
(از چند آيه قبل شروع مي‌كنم تا موضوع بحث و مطالب طرح شده معلوم شود):
(توبه- آيه‌ي 19 به بعد)
الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئك هم الفائزون. يبشرهم ربهم برحمه منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم. خالدين فيها ابدا ان الله عنده اجر عظيم. يا ايهاالذين آمنوا لاتتخذوا ابائكم و اخوانكم اوليا ان استحبوا الكفر علي الايمان و من يتولهم منكم فائلئك هم الظالمون… قل ان كان ابائكم و ابناوكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجاره تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله… يريدون ان يطفوا نورالله بافواههم و…
(آيه‌ي مربوط به تفال من از اينجاست):
(توبه- آيه‌ي 37 به بعد)
يا ايهاالذين آمنوا مالكم اذا قيل لكم انفروا في سبيل الله اثاقلتم الي الارض ارضيتم بالحيوه الدنيا من الاخره فما متاع الحيوه الدنيا في الاخره الا قليل. الا تنفروا يعذبكم عذابا اليما و يستبدل قوما غيركم و لاتضروه شيئا… الا تنصروه فقد نظره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثاني اثنين اذهما في‌الغار اذ يقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها و جعل كلمه الذين كفروا السفلي و كلمه الله هي العليا و الله عزيز حكيم. انفروا خفافاو ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم في سبيل الله ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون…

+ نوشته شده در 11:22 قبل از ظهر توسط شمس.
چهارشنبه 1387/02/04
الهیات‌رهایی ‌بخش شریعتی/ کريسترهدين

الهیات‌رهایی ‌بخش شریعتی/ کريسترهدين

الهیات‌رهایی ‌بخش شریعتی/ کريسترهدين

 

کریستر هدین(1) نویسنده، محقق و استاد دانشگاه سوئد در رشته ادیان، اخیرا کتابی درباره شریعتی زیر عنوان "الهیات رهایی بخش علی شریعتی؛ مفاهیم غربی در اسلام انقلابی شیعه" منتشر نموده است. این کتاب که در 128 صفحه به چاپ رسیده است، توسط انتشاراتی "سویدیش ساینس پرس"(2) که در شهر دانشگاهی اپسالای سوئد قرار دارد، انتشار یافته است. کریستر هدین، پیش از این در یک برنامه تلویزیونی در کانال 1 سوئد، که طی 4 قسمت درباره ایران پخش می شد و یک بخش آن به شریعتی اختصاص یافته بود، از شریعتی و افکار وی تجلیل به عمل آورد، و او را در کنار مصدق از چهره های تأثیر گذار و مؤثر، به ویژه در عرصه اندیشه و تفکر کنار داد و او را تکمیل کننده راه مصدق نامید. هدین گفت که "اگر مصدق آثار شریعتی را می دید، قطعا از تلاش های وی بسیار خشنود می شد". وی همچنین با بیان اینکه "تا پیش از اندیشه های شریعتی، دانشجویان، بین سنت و توسعه اجتماعی، سرگردان بودند و نمی دانستند کدام را برگزینند، شریعتی، به آنها نشان داد که هیچ تناقضی بین مذهب و توسعه اجتماعی وجود ندارد". در همان برنامه تلویزیونی از هدین به عنوان کسی که شیفته افکار شریعتی شده و کتابی درباره وی نوشته است، معرفی شد.

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:29 قبل از ظهر توسط شمس.
دوشنبه 1387/01/05
نوروز1387

نوروز

نوروز

 

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کویر- و به عنوان فصلی از کتاب کویر منتشر شده است. علی شریعتی در مقدمه این نوشته آورده است:«در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه »

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کویر- و به عنوان فصلی از کتاب کویر منتشر شده است.
نوروز
در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه
***
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».
جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده، پاک ...
نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .

بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در 8:19 بعد از ظهر توسط شمس.
دوشنبه 1386/12/20
+ نوشته شده در 9:39 بعد از ظهر توسط شمس.
پنجشنبه 1386/12/09
خسته ام از این کویر - قیصر امین پور

خسته ام از این کویر
قیصر امین پور

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

خرداد 69

منبع :دفتر آیینه های ناگهان

+ نوشته شده در 5:52 بعد از ظهر توسط شمس.
یکشنبه 1386/12/05
شریعتی، معلم کدام انقلاب؟

                                               شریعتی، معلم کدام انقلاب؟
 

سوسن شریعتی

معروف است که شریعتی معلم انقلاب بود. اما ما در روزگاری به سر می بریم که با این هر دو مولفه، معلمی و انقلاب مشکل پیدا کرده ایم. نه معلمی چندان اعتباری دارد و نه از انقلاب - مقصود البته نفس مفهوم انقلاب - دل خوشی هست . معلمی که در بسیاری اوقات با کلیشه پروری، آگاهی های کاذب ، برانگیختن شور و انهدام ِ شعور، دادن دستورالعمل هایی برای رستگاری یکی انگاشته شد (و امروز می شنویم ویوا-آکادمیا viva académia)انقلاب هم که مستعد تخریب و خشونت . انقلابیون سابق یا معتقدند که: الف-انقلاب خوب بود، اما اصلاحات بهتر است . یا بر این باورند که ب- انقلاب خوب بود اما وای به حالت اگر همچنان به آن فکر کنی. پ- یا اینکه «رفته ایم این راه را نه بهرام است و نه گورش »و از همین رو عطای سیاست را به لقای آن می بخشند، چه به قصد کسب آن و چه به منظور در افتادن با آن. در نتیجه یا باید بشوی اصلاح طلب، یا کارگزار سازندگی و یا فعال فرهنگی. در هر سه حال، شریعتی با همان خاطره معلمی اش در انقلاب می ماند روی دستمان . چند راه می ماند:
 

منبع :شهروندامروز


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 5:40 بعد از ظهر توسط شمس.
جمعه 1386/10/28
حسين(ع)

 

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. دكتر علي شريعتی

 

Uploaded Image

+ نوشته شده در 2:8 بعد از ظهر توسط شمس.
شنبه 1386/07/21
گل هزار بهار........
 گل هزار بهار........

شخصیت دکتر شریعتی بدون شک میتواند الهام دهنده قویی برای یک آهنگساز باشد که اگر هم علاقه قلبی به این مبارز وجود داشته باشد، محیط مناسبی برای قویتر شدن اثر بوجود می آید. کامبیز روشن روان که در آن زمان مدرک فوق لیسانس آهنگسازی از دانشگاه جنوب کالیفرنیا داشت و دوره دیده موسیقی ایرانی درهنرستان موسیقی ملی و مخصوصا" محضر حسین دهلوی (که خود متمایل به نهضت آزادی و شخص اول آن دکتر محمد مصدق بود)؛ تا حد زیادی هم خانواده افرادی چون شریعتی بود؛ شریعتی نیز یک شخصیت ملی و تحصیل کرده فرنگ بود.

در سال 1367 کامبیز روشن روان روی اشعار و دکلمه های دکتر شریعتی و مولوی، اثری ساخت که با ارکستر سمفونیک و کر تهران همراه با گروه سازهای ایرانی و خواننده آواز ایرانی به ضبط رسید. دکلمه ها، توسط بهروز رضوی و دکتر علی شریعتی(بریده شده از سخنرانی ها) و در بخش آواز ایرانی، علیرضا افتخاری اجرا شده است.

افتخاری در این اثر(گل هزار بهار) که جزو اولین کارهای او به حساب می آید، هنوز تحت تاثیر استادانش تاج اصفهانی و تا حدی شجریان است و خوشبختانه این اثر از عشوه ها و اطوارهای امروزی او در امان مانده است؛ هرچند لحن او کاملا با موسیقی ارکستری یکی نشده، ولی هنوز صدایش بی ریا و دلنشین است. " گل هزار بهار" از نظر فرم شباهت زیادی با "یادگار دوست" اثر مشهور روشن روان دارد که به عقیده نگارنده اگر در همان سال(1367) به انتشار میرسید و تا 12 سال در انتظار نمی ماند، امروز همپای "یادگار دوست" شناخته شده بود. روشن روان در این اثر از چند سبک برای آهنگسازی استفاده کرده است که نسبت به دکلمه و شعر روی آن تغییر میکند. در این آلبوم که در 6 بخش به هم پیوسته ساخته شده است، موسیقی سازی به شکل مستقل کمتر شنیده میشود و موسیقی اکثرا همراه با کلام است.

سه تصنیف در این کاست موجود است که اولی "باد صبا" بر روی شعر مولانا است، دومی "شمع" (یا "شمع زندان") که بیشتر به سبک سنتی تصنیف ایرانی نزدیک است و سومین تصنیف با نام"نور ازلی" روی شعر مولانا است که حالت موسیقی های مراسم سوگواری و سینه زنی را دارد که روشن روان باز در این قسمت هم تبحر خود را به نمایش میگذارد.

در میان این سه، تصنیف "شمع" را میتوان نقطه برجسته این آلبوم یا شاه بیت این اثر دانست. تصنیفی طولانی (نسبت به اکثر تصنیفهای ایرانی) به مدت 10 دقیقه که در آن کر و ارکستر تلفیقی خواننده را همراهی میکنند. "شمع" یا "شمع زندان" از اشعار مشهور شریعتی است که از زبان یک زندانی در انتظار مرگ به شمع نیمه جانی است.

جلد آلبوم شعر این تصنیف چندان از قواعد خاص شعری تبعیت نمیکند و به همین دلیل نمیتوان به خوبی در قالب های شعری مرسوم آن را جایی داد ولی در عوض سرشار از حس و بی پیرایگی است. موسیقی قبل از تصنیف از سکوتی برخوردار نیست که بتوان نقطه شروع پیش درآمد تصنیف را دقیقا به نظر آورد؛ سازهای زهی در حال اجرای نت های کشیده و کنتر باس پیزیکاتو مینوازد که خواننده با این مطلع آغاز میکند: "تا سحر ای شمع بر بالین من، امشب از بهر خدا بیدار باش..."

خواننده سرمست از درآمد همایون زیبای روشن روان (که با شناخت قوی خود، بهترین فواصل و پرشها از این دستگاه را بکار برده) و همینطور صدای پرحجم خود بصورت "فورته" این قسمت را میخواند، که میتوانست کمی پیانو تر و نزدیکتر به فضای خلوت شعر باشد؛ در جواب این قسمت، ارکستر ایرانی وارد میشود و صدای محکم تار حس این جمله را مغشوش میکند! ای کاش در این جمله هم کششی های ایرانی ادامه می دادند. این تاکید روی سازهای ایرانی در آثار دیگر روشن روان هم به وفور دیده میشود که به انار هایی میماند که نقاشان ایرانی برای نشان دادن ریشه های ایرانیشان!همیشه ضمیمه آثارشان میکنند.

"آه ای یاران به فریادم رسید..." صدای افتخاری باز ما را به یاد صدای قدرتمند استادش تاج اصفهانی می اندازد، کر هم به زیبایی او را همراهی میکند. ارکستر زهی بیشتر به صورت کشیده آکوردهایی را مینوازد که به تشدید مایگی کمک میکند. "... بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش" خواننده با حالت گرفته (نه شفاف ) این قسمت را می خواند که به فضای شعر کمک شایانی میکند، در جواب هم فاگوت با چهره ای نا متعارف و جالب خود نمایی میکند، آرپژهایی که با صدای بم اجرا میکند و فضای غم آلود اثر را دو چندان میکند.


دست نوشته شعر "شمع"
تا اینجا بجز موردی که تار اجرا میکند، فضا یکدست و مانند بسیاری از آثار دیگر روشن روان، هارمونی تکنیک غالب است و فضای مه گرفته و خلسه آوری شنیده میشود؛ تا اینکه مدلاسیون مهم این تصنیف، مایگی اصفهان را با ایست روی دومینانت به سرعت به آواز ابوعطا میرساند.

ایست ها، سکوتها و تاکیدهای روشن روان در این قسمت هم، شناخت او را از موسیقی ایرانی به رخ میکشد. آهنگسازی که همزمان با تحصیل موسیقی کلاسیک غربی بسیار به موسیقی ایرانی پرداخته است. "...وای من، وای من، یار کو؟" با آکوردهای به غایت زیبا اجرا میشود، موسیقی و کلام بسیار به هم پیوسته به نمایش گذاشته میشود ولی باز صدای تار کمی بی ارتباط است!

این قسمت تصنیف: "... دست خواهم شستن از این زندگی، تا که فردا همچو شیران بشکنند، ملتم زنجیر های بندگی" اوج این تصنیف است که با گذر بخش های هارمونی همراه است. روشن روان در این قسمت با زیر پا گذاشتن قانونی که گذشتن بخشها را از هم رد میکند، یکی از تاثیر گذارترین همراهی های تصنیف را به نمایش میگذارد؛ این قسمت جامه دریدن موسیقی و رهایی را به خوبی تصویر میکند، جواب این قسمت هرچند زیباست ولی تکرار های بی دلیلی دارد که میتوانست وجود نداشته باشد.

روی هم رفته این تصنیف و کلا این آلبوم، یکی از شاهکارهای فراموش شده کامبیز روشن روان است که نمونه آن از دیگر آهنگسازان، در دهه پرشور 60 باز هم دیده شده و این سئوال را برای نسل های جدید (و حتی نسل روشن روان) مطرح میکند که چرا آثار امروزی شور آن سالها را ندارد؟
سجاد پورقناد
+ نوشته شده در 3:55 بعد از ظهر توسط شمس.
جمعه 1386/06/23
رمضان كريم...
+ نوشته شده در 5:16 بعد از ظهر توسط شمس.
جمعه 1386/06/02
چرا شریعتی افسانه شد؟

 

 چرا شریعتی افسانه شد؟

آفتاب-احسان تقدسی: به جرات می توان گفت شریعتی تاثیر گذارترین روشنفکر عصر معاصر ایران بوده است.بسیاری از روشنفکران و دولتمردان دیروز و بخشی از دولتمردان امروز از شریعتی تاثیر پذیرفته اند. طنین صدای شریعتی را هنوز نیز می توان در سخنان شاگردانش جستجو کرد.

 
 

تاثیر کلام شریعتی در میان جوانان هم عصر خود تا آنجا بود که رژیم شاه را چاره ای جز کنترل وی نبود. افشاگریهای شریعتی همچون تیری بود که بر قلب رژیم شاه وارد می آمد.در روزگاری که زنده یاد دکتر علی شریعتی زیست و آموخت، نوشت و آموزش داد، همه چیز در کشور ما برای افسانه‌ای شدن زندگانی و مرگ انسان‌ها فراهم بود. 

شریعتی ثابت کرد

شریعتی ستاینده پرشور آزادی بود و تنها کسی می‌تواند آزاد باشد که این شرایط و امکانات را شناخته و با آن‌ها و در آن‌ها به‌سربرده و توانایی دگرگون کردن آنها را یافته باشد...

 
برای افسانه شدن و به افسانه‌ها پیوستن نمی‌توان به سادگی پیش خود تصمیم گرفت و بیرون از گنجایش زمانه و زمان آن را انجام داد. و نیازی نیست چیزی فراتر از گنجایش اندیشه و بیرون از توان انسان‌ها روی دهد تا افسانه‌ای زاده شود. 

شریعتی حرکت خود را در زمانه‌ای آغاز کرد که پادشاه کشور با دولت‌های آمریکا و انگلیس همدست و بر علیه دولت قانونی و نخست‌وزیر محبوب کشور خود کودتا کرده بود. 

اما خواب و خیال و بی‌خبری سده‌ها، درهم‌تنیدگی تاریخی مذهب و پادشاهی در کشور، با نیروی جادویی سخنوری دکتر شریعتی گسسته می‌شد و همه آن گروه‌های اجتماعی را هم با خود می‌برد که مذهب را آیین زندگانی می‌پنداشتند. او برای گسترش دامنه این گسست حتی عالمان دینی را هم به پرسش و نقد می‌گرفت تا پیوند تاریخی با پادشاهی را بگسلند، و در کار خویش موفق بود.

 شریعتی به باور بسیاری از شاگردان و مریدانش مرد تمام زمانها است.بسیاری از حکومتگران دولتهای پس از انقلاب خواسته یا ناخواسته از شریعتی تاثیر پذیرفتنتد تا بار دیگر بر همگان اثبات شود شریعتی مرد تمام زمانها است. 

شریعتی در میان روشنفکران عصر خود بیشترین مبارزه را در مقابل حکومت شاه انجام داد. اغراق نکرده ایم و بسیاری از شاگردان شریعتی هم براین

شاگردان و نسلهای متفاوتی که از شریعتی تاثیر پذیرفته اند امروز به حاشیه رانده شده اند زمانه دیگر شده است و ایرانیان را به اندیشه‌های دیگری فرامی‌خواند که در دستور پندار و کردار شریعتی نبود...

 
نکته تاکید دارند که تاثیر کلام شریعتی تا آنجا بود که پایگاه اجتماعی سنتی شاهنشاهی هم به رفتن شاه تن داد. با نگاهی تاریخی این یک پیروزی بزرگ برای آرمان شریعتی بود. 

شریعتی اما تنها به هدف چشم دوخته بود و به نتیجه توجه چندانی نداشت. شاید در این جمله انتقادی بر شریعتی بیابید ولی همین‌که همیشه اینچنین بوده او را از آزمون زمانه سربلند بیرون می‌آورد. 

امروزه اما کمتر کسی است که با میراث شریعتی آشنا باشد و خود را از سنجش نتیجه گفتار و کردار خویش بی‌نیاز بداند. شاگردان و نسلهای متفاوتی که از شریعتی تاثیر پذیرفته اند امروز به حاشیه رانده شده اند. زمانه دیگر شده است و ایرانیان را به اندیشه‌های دیگری فرامی‌خواند که در دستور پندار و کردار شریعتی نبود. 

شریعتی و هم‌روزگاران او از میان آتش و خون گذشتند. دیکتاتوری خونریز کودتاگر، حکومت نظامی، جنگ‌های خیابانی ,بی عدالتی، همه و همه با همه زشتی و تلخیش بایستی در زبان و گفتار شریعتی‌ و همروزگارانش بازتاب می‌یافت، تا فرزند راستین زمانه خود و پاسخگوی صادق نیازهای آن باقی می‌ماندند. 

امروزه زبان ما بایستی به احساس هم‌نوعی و هم‌پیوندی میان انسان‌ها یاری رساند و از هرگونه خط‌کشی میان انسان‌ها دوری جوید، و کماکان در خدمت آگاهی مشترک برای خواست‌های مشترک انسان‌ها باشد. 

هنوز هم اما بایستی به راه شریعتی رفت، اگر چه

بسیاری از شاگردان شریعتی هم براین نکته تاکید دارند که تاثیر کلام شریعتی تا آنجا بود که پایگاه اجتماعی سنتی شاهنشاهی هم به رفتن شاه تن داد...

 
بایستی از دنباله‌روی از او پرهیز کرد. راه او روشنگری دلاورانه در باره شرایط و امکانات تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی روزگار خود است. شریعتی ستاینده پرشور آزادی بود و تنها کسی می‌تواند آزاد باشد که این شرایط و امکانات را شناخته و با آن‌ها و در آن‌ها به‌سربرده و توانایی دگرگون کردن آنها را یافته باشد. 

یاران دیروز و امروز شریعتی، کسانی که با اندیشه‌های او پرورش یافته و خود را شاگرد شریعتی می‌دانستند، نه از مبارزه با شاه و دولت‌های همدست او بازماندند و نه از شادی و پایکوبی به هنگام فرار شاه و سرافکندگی پشتیبانان او. راز افسانه‌ای شدن زندگی و مرگ شریعتی را هم در همین‌جا بایستی جستجو کرد. هم خود و هم شاگردانش به مردم و میهن وفادار ماندند و به خواست روزگار و زمانه خویش پاسخ مناسبی دادند.
 
شریعتی اینگونه معنی می‌شود و اینگونه اعتبار و آبرو می‌یابد و اینگونه به تاریخ می‌پیوندد. از شریعتی یادگاران بسیاری برجا مانده است. شریعتی با خفت و زبونی زمانه خویش درافتاده بود و الفت با او روح ستیز با کژی‌های زمانه را زنده نگاه می‌داشت. 

می‌توان مانند او بود، زمانه و زمان خویش را به نقد کشید، خواست مردم و نیاز آن‌ها را همچون او راهنمای خود کرد، آن‌چه را که زورمندان بدیهی وانمود می‌کنند به پرسش گرفت.

                                                                                                           خبرگزاری آفتاب

+ نوشته شده در 1:50 بعد از ظهر توسط شمس.